برخی از علل بوجود آمدن اضافه وزن در افراد

برای خیلی از افراد آشتی کردن با مشکل اضافه وزن به دلیل پرخوری مانند مراجعه به دندانپزشک با حالتی ناخوشایند است: نه تنها قبول چنین چیزهایی که حاکی از عصبانیت، احساس ناامنی، و ناامیدی است دردآور می باشد بلکه ریشه آن می تواند در سال ها توجیه کردن اعمال خود و عذر و بهانه آوردن باشد. البته یافتن ریشه ها و انگشت گذاشتن روی هر یک از آن مستلزم زمانی دراز و عذاب آور است. دلایلی را که سبب پرخوری شما می شوند مورد توجه قرار دهید. اندیشیدن در اطراف آن همان قدر دردآور است که وزن سنگینتان.

افراد به دلایل مختلف بیش از حد لازم غذا می خورند و عملا میانه آنها با تحمل گرسنگی چندان سازگار نیست. فیزیولوگ ها معتقدند که بیشتر افراد مبتلا به بیماری چاقی حتی نمی دانند کی گرسنه می شوند. عمل قرار دادن غذا در دهن، دارای ارزش های سمبولیک دیگری نیز هست که بستگی چندانی به ذائقه و اشتها ندارد.

برای بیشتر سنگین وزن ها، ریشه این عادت در بخشی از فرایند یادگیری و تربیتشان در طفولیت نهفته است که به مرور زمان به گونه ای بد شکل گرفته است.

آیا بخاطر می آورید زمانی را که مادرتان یک شیرینی یا شکلات به دهانتان قرار می داد و شما را دختر کوچولوی قشنگ مامان لقب می داد؟ و هر گاه که از هجی کردن واژه ها نمره خوبی دریافت می کردید یا پس از این که برادر کوچکترتان را به دلیل شکستن عروسک دلخواهتان کتک می زدید مادر با شما صحبت می کرد و برای رفتار قابل قبولتان به شما پاداشی می داد و شما کاملا منطقی (بچه ها به طور فوق العاده ای منطقی اند) به این نتیجه می رسیدید که: خوب یعنی پاداش و پاداش یعنی خوراکی فرمولی که تا امروز در ذهنتان باقی مانده است. بنابراین وقتی حالا هم عملی شایسته یا خوب (مانند گذشتن از موقعیتی حساس در اجتماع یا تامین نیازهای خانواده و گذران امور آنها) به همان سیستم پاداش گرفتن ایام طفولیت بر می گردید و با غذا خوردن بیش از حد به خود پاداش می دهید.

اما در بعضی افراد دیگر این علامت به گونه ای متفاوت خود را بروز می دهد. بعضی از والدین فرزندان خود را که مرتکب اعمال یا رفتار ناشایسته ای شده اند به گونه ای خاص تنبیه می نمایند و به جای این که تامل نموده و بیندیشند که چرا آن رفتار ناشایست از کودکشان صادر شده عجولانه قضاوت نموده (آیا این حالات را نیز بیاد می آورید؟) و می گویند : خوب برای این کار بعد از شام دسر نخواهی خورد. کودک وقتی بزرگ می شود در مقابل آن گونه تنبیهات به گونه ای مزمن عصیان زده و یاغی است و ناخودآگاه خود را مجاب می سازد.

هی، ببین، حالا دیگر کسی نیست که مزاحم من بشود. من الان هر چیزی را که دوست داشته باشم می توانم بخورم!

بعضی از والدین به دلایلی که خود فکر می کنند شایسته است بیش از حد نگران و محافظ فرزندان خود هستند. یکی از بستگان من قربانی چنین تربیت تحت الحمایه است. مایکل وقتی کودکی بیش نبود از کارهایی که سایر بچه ها مجاز به انجامش بودند محروم بود مثلا او اجازه نمی یافت وقتی برف یا باران می بارد به خارج از محوطه منزل گام نهد، (زیرا والدینش می ترسیدند که او دچار عارضه ای شود) یا این که نمی توانست مثل سایر بچه ها زیر نور درخشان آفتاب به بازی بپردازد (زیرا ممکن بود آفتاب پوست او را بسوزاند) یا هرگز اجازه نمی یافت مانند بقیه کودکان همسال خود از میله های پارک کودک بالا رود (زیرا ممکن بود از آن بالا بیفتد و بمیرد) و...آنچه مایکل می توانست انجام دهد، اگر مایه تعجبتان نگردد، این بود که به غذا خوردن بپردازد. آن هم چه خوردنی هر چه بیشتر بهتر!

چرا؟ مادر او معتقد بود چاق شدن نوعی پیشگیری در مقابل امراض است! به این طریق مایکل چاقالو با لپ های گل انداخته و سرخ از میکرب هایی که همه جا حضور دارند بدور نگاهداشته می شد! اگرچه او اکنون یک وکیل موفق با همسر و دو فرزند است ولی تا دو سال پیش مبتلا به بیماری چاقی بود، ملاحظه می کنید، او همواره از ترس این که مبادا روزی به سختی بیمار شود ناچار بود بی وقفه چیز بخورد!

متوجه منظورم می شوید؟ آن درس های مقدماتی با تحمل درد و سختی همچنان فراناگرفته باقی می مانند. مایکل برای رهایی از مشکلش ناچار شد چند ماهی با یک پزشک حاذق به صحبت بنشیند.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: