ریشه نگرانی به این گرایش طبیعی و کاملاً عقلانی انسان ها بر می گردد که برای حل مسائل یا اجتناب از آن، روی مسئله ها یا خطرات تمرکز می کنند. ولی این گرایش هم مثل سایرگرایشات انسان می تواند صورت مبالغه به خود بگیرد و زندگی انسان را در کام خود فرو ببرد. در نتیجه انسان یکسره به مسئله ها فکر می کند ولی اقدامی برای رفع آنها نمی کند.

شاید بسیاری از آدم ها به این دلیل یکسره نگران هستند که می پندارند نگرانی، آنها را از خطر مصون می دارد. در نتیجه صاحب چنین باورهایی می شوند :

«باید مراقب خطرات باشم»، «اگر نگران نباشم ممکن است اتفاق بدی بیفتد»، «اگر نگران باشممی توانم جلوی اتفاقات بد را بگیرم».

این گونه است که نگرانی به یک عادت تبدیل شده و متوف کردن آن سخت می شود البته ای باور که «نگرانی مانع اتفاقات بد مشود» تقویت هم می شود چون معمولاً اتفاق بدی نمی افتد - به این ترتیب، انسان نگران به شکلی خرافی متقاعد می شود که چون نگران بوده، اتفاق بدی نیفتاده است !

البته استدلال هیجانی هم در این میان نقش دارد یعنی چون احساس اضطراب می کنم، پس اتفاق بدی خواهد افتاد. چون نگرانی تصورات ترسناکی را به ذهن متبادر می کند، این تصور که واقعاً خطری وجود دارد، تقویت می شود.

توقع امنیت یکی دیگر از سوخت های نگرانی است یعنی معتقدیم زندگی باید کاملا امن باشد، همه چیز باید تضمین شده باشد و هیچ خطری نباید زندگی مشترک، خانه، پول و کار ما را تهدید کند. اگر همه چیز را به جای ترجیح، یک نیاز بی چون و چرا بدانید، نگرانی بر شما مستولی می شود. و اگر اعتقاد داشته باشید (هر مسئله ای، راه حل بی عیب ونقصی دارد)»، هر وقت در وضعیتی قرار می گیرید که «بهترین» راه حل را نمی یابید، از هر گونه اقدامی خودداری می کنید.

مشکلات خود انگاره نیز دخیل هستند. عده ای می پندارند بر «ذمه» آنها است که نگران باشند و اگر نگران باشند «مسئولیت پذیر» هستند. این عده می گویند «اگر نگران نباشم، آدم بی مسئولیتی هستم». و کسی که دلواپس تایید نشدن یا انتقاد دیگران است، نگران اشتباه کردن، احمق به نظر رسیدن یا «اشتباه حرف زدن» خواهد شد. در ضمن، آدمی که به توان کنار آمدن خود با فشارها و استرس های زندگی اعتماد ندارد، بیشتر نگران خواهد بود.

نگرانی برای دنیز، عادتی دیرینه شده بود. تا جایی که نگران نبودن، او را ناراحت می کرد. دنیز متقاعد شده بود که نگرانی او را از مخاطرات مصون می دارد. البت در پس این گرایش دنیز، مشتی توقعات درونی و خود آموزی های دوران کودکی بود؛ مثل این توقع و خود آموزی که «زندگی باید امن باشد» و «برای من و خانواده ام هیچ اتفاق بدی نباید بیفتد». دنیز باور کرده بود که اگر نگران خطرات احتمالی نباشد، آدم بی مسئولیتی است.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: